سخت ترین بخش ماجرا اینجاست که خودم خواستم بیام دانشگاه و از ترس اینکه مبدا بابام از اینکه فرستادم دانشگاه پشیمون بشه نمی تونم با کسی درد و دل کنم و حتی مجبورم دلتنگیم هم پنهان کنم. دارم عذاب میکشم

The Tale Of Me
Just some random BULLSHIT
To be continued

از این عبارت همیشه نفرت داشتم. از اونجا که همیشه بعد از پایان پخش می رفتم انیمه ها رو میدیدم، تا فصل 4 اتک نفهمیدم چقدر این عبارت میتونه حرص آدمو در بیاره.
بعد الان هم اتاقیام نشستن جلوی من از اینکه «سریال ترکی ها» تو جای حساس تموم میشن حرف میزنن 😂 خیلی خنده داره، اینا اصلا نمیفهمن هفته ای بیست دقیقه به چه معنیه...
حالا جدای از اون، فصل یک اتک آن تایتان رو تموم کردم و خدایا، راینر و برتولت چقدر ضایع بودن و ما نمی فهمیدیم... واقعا با هر بار نگاه کردن یه چیزای جدیدی کشف میکنی
مثلا اینکه تو فصل یک بابای آنی بلوند سفید پوست بود ولی تو فصل چهار سیاه پوست شد :/


خیلی جالبه...

اون از دینا که هوو ی خودشو خورد
(بهترین راه برای جواب دادن به خیانت همسر)
اینم از میکاسا که با چشماش داره میگه اگه جرئت داری به کس دیگه ای فکر کن. تو این صحنه میکاسا حتی از لیوای هم ترسناک تر شده بود

تو اون دوران با شمشیر عمل بینی انجام داد برای آنی :>

وارد فاز خرخونی شدم
حقیقتا درسا سختن مخصوصا اینکه بخاطر اینکه کتاب نداشتم یه مدتی تو درس احتمال از بقیه عقب افتادم و احتمال هم سنگین ترین درسمونه (به اسمشش نمیاد اما واقعا هست)
اشتباهی که کردم این بود که موقع سفارش دادن آدرس رو عوض نکردمو کتاب رو بردن به آدرس خونمون. برای همین یه مدت بدون اینکه چیزی از درسا متوجه بشم فقط سر کلاس احتمال می نشستم و تنها سر خوشیم این بود که میدیدم بقیه هم هیچی نمی فهمن، حتی اونایی که کتاب داشتن.
خلاصه که کتابم بالاخره به دستم رسید. پسر دایی بابام تو همین دانشگاه خودمون درس میخونه هفته ی گذشته برگشت شهرمون و مامانم کتابمو داد دستش که بهم برسونه. ما بچه که بودیم همبازی بودیم و حدودا شش هفت سالی از آخرین بار که دیده بودمش میگذشت. اون دو سال از من بزرگ تره. آخرین بار که دیدمش هم قد بودیم، اون روز که کتابمو بهم داد ولی انگار آب رفته بود نصف من بود :/
بگذریم...
روزی که کتاب رو ازش گرفتم حالم جدن بد بود. مریض نبودم اما عفونت مثانه دوباره اومد سراغم و درحالی که پاهام میلرزید رفتم کتابو بگیرم، جوری که ازم پرسید «ماندانایی؟» من جواب دادم «ممنون شما خوبی» :/ و حسابی آبروی خودمو بردم و بعد از اینکه کتابو گرفتم بدون اینکه خدافظی کنم رفتم.
هنوز که هنوزه فکر کردن بهش هم رو مخمه
از این حرفا بگذریم، بقیه همسن و سالام دوست دختر دوست پسر پیدا میکنن من شوگر مامی پیدا میکنم. اون روز رفته بودم بانک که چندتا کار انجام بدم، تو راه برگشت تو تاکسی نشسته بودم که یه خانمی تو سن و سال مامان بزرگم سوار شد.
یه چند دقیقه ای بهم خیره بود و بعد شروع کرد سوال پرسیدن که دانشجویی چه رشته ای کجا زندگی میکنی و از این جور حرفا. یهو در اومد گفت شمارتو بهم میدی :/ تقریبا آخرای مسیر بود و منم سرسختانه امتناع کردم تا پیاده شدم. هر طور بهش فکر میکنم خنده دار ترین اتفاقی بود که تو این یک ماه برام افتاد.
نمیدونم سرش تو چیه که با افراد مسن تر هیلی خوش برخورد ترم تا همسنای خودم... یه روح پیر درون من زندگی میکنه :>
از همه این حرفا گذشته
یه واقعیتی رو متوجه شدم. حتی اگه نخواید دانشگاه برید زندگی مستقل لازمه. دور بودن از خانواده چیزی یادت میده که تو هیچ کتابی نوشته نشده، حس مسئولیت.
به سبب همین حس مسئولیت الان خوابم سبک شده و صبحا زود بیدار میشم و بدون نظارت درس میخونم و از همه مهم تر، آشپزیم خوب شده :") دیروز یه غذای خوشمزه ای درست کردم که هنوز که هنوزه معدم از خوردنش تو شوکه.
اوه راستی برای بار سوم اتک آن تایتان رو شروع کردم. متوجه شدم اون اوایل لیوای خیلی ooc بود :/

لیوای جو گیر این مدلی رو زیاد دوست ندارم
شبیه نطق های شخصیت اصلی انیمه های شونن شده بود این صحنه
چیز خاصی نیست. صرفا یه آدم مودی، عصبی و بد اخلاق که تلاش میکنه تا این اخلاق گندش رو پنهان کنه و در قالب یه آدم بهتر زندگیش رو سپری کنه. از این رو به نوشتن رو آورده شاید کمکش کنه تا لا به لای این آشفتگی هایی که از خودش و زندگیش ساخته، خوده حقیقیاش رو پیدا کنه.