First Things First...

گاهی هم احساساتم را بیان نکردهام چون زبانی برای توصیف احساسهایم پیدا نمیکردم جز همان زبان مندرسی که از معنا و مفهوم تهی شده بود
-جین آستین
__@Danamdz__


گاهی هم احساساتم را بیان نکردهام چون زبانی برای توصیف احساسهایم پیدا نمیکردم جز همان زبان مندرسی که از معنا و مفهوم تهی شده بود
-جین آستین
__@Danamdz__

مطمئن نیستم این توی دورانی که اینترنت ملی میشه هم کار میکنه یا نه. اما یه مرورگره که بدون فیلتر شکن کار میکنه.
Just in case, I wouldn't need to repeat it for every single person I talk to about politics

اخیرا زیاد میبینم که افراد، چه موافق نظام فعلی و چه مخالف آن �چپی� رو راهی برای تحقیر کسایی که به هیچکدوم از دو شخص ولی فقیه و ولی عهد اعتقاد ندارن نسبت میدن.
تمام کسایی که توی این کشور بزرگ شدند میدونن که توی ایران هیچ منبع یا سمیناری نیست که نوجوان ها رو نسبت به احزاب مختلف سیاسی و اجتماعی و گرایش های مختلف آگاه کنه. از این رو حزب چپ خیلی جا ها به اشتباه استفاده شده.

حزب چپ به جریانها و احزاب سیاسی گفته میشود که به طور کلی بر برابری اجتماعی و اقتصادی، کاهش نابرابری، حمایت از طبقات کارگر و نقش پررنگتر دولت در اقتصاد تأکید دارند. ریشه تاریخی این اصطلاح به انقلاب فرانسه برمیگردد؛ جایی که نمایندگان طرفدار تغییرات اساسی در سمت چپ مجلس مینشستند.

سیاستهای چپ معمولاً شامل نگرانی برای کسانی در جامعه است که پیروان آن، آنها را نسبت به دیگران محروم میدانند و همچنین این باور را در بر میگیرد که نابرابریهای ناموجهای وجود دارد که باید کاهش یابند یا از بین بروند، از طریق روشهای رادیکالی که ماهیت جامعهای را که در آن اجرا میشوند تغییر میدهند.

تأکید بر عدالت اجتماعی و توزیع عادلانه ثروت، حمایت از خدمات عمومی گسترده (آموزش، بهداشت، رفاه)، دفاع از حقوق کارگران و اتحادیههای کارگری، گرایش به مالیات تصاعدی و نظارت بیشتر دولت بر اقتصاد، از ویژگی های حزب چپ هستند.
از سری شاخه های حزب چپ میشه به سوسیالیسم (مانند اندیشههای کارل مارکس)، کمونیسم (نظریهپردازیشده در کتاب مانیفست کمونیست) و سوسیالدموکراسی (مانند احزاب سوسیالدموکرات در کشورهای اروپایی) اشاره کرد.
مبانی فکری سوسیالدموکراسی
سوسیالدموکراسی نسخهای اصلاحطلب از سنت سوسیالیستی است که بهجای انقلاب، بر اصلاح تدریجی در چارچوب دموکراسی پارلمانی تأکید دارد.
• در حوزه اقتصاد: پذیرش اقتصاد بازار در کنار مداخله فعال دولت، حمایت از مالکیت خصوصی، اما با تنظیمگری، مالیات تصاعدی برای تأمین خدمات عمومی، «دولت رفاه» بهعنوان ابزار کاهش نابرابری.
• در حوزه عدالت اجتماعی: برابری فرصتها (آموزش و سلامت همگانی)، بیمه بیکاری و بازنشستگی، حمایت از اقشار آسیبپذیر، کاهش شکاف طبقاتی بدون حذف کامل بازار.
• در حوزه دموکراسی و حقوق: تعهد به دموکراسی لیبرال، تقویت اتحادیههای کارگری، تأکید بر گفتوگوی اجتماعی میان کارفرما، کارگر و دولت (مدل سهجانبهگرایی).
تفاوت های عمده ی اندیشهی مانیفست کمونیست و سوسیال دموکراسی:

دنبال لغو کامل سرمایهداری نیست، مالکیت خصوصی را حذف نمیکند و انقلاب را جایگزین اصلاح نمیکند.
سوئد، نوروژ و دانمارک نمونه عینی نظام سوسیال دموکراسی هستند.

حزب social democratic party of Germany پس از جنگ جهانی دوم نقش مهمی در گسترش بیمه های اجتماعی و تقویت حقوق کارگری داشته. گسترش دولت رفاه در اروپای غربی باعث به وجود امدن سیاست هایی مانند بیمه سلامت همگانی، حداقل دستمزد، بیمه بیکاری و مرخصی زایمان شد.
با این وجود این به این معنا نیست که سوسیال دموکراسی حزب آرمانی و کاملی هست. مالیات های بالا، وابستگی زیاد به دولت رفاه و رقابت سرمایه از ایراداتی هست که به این گرایش سیاسی وارده.
حال چرا چپ ها چنین مورد خشم ایرانی ها قرار گرفتند؟
مهمترین جریان چپ کلاسیک ایران، حزب توده ایران بود. این حزب: گرایش ایدئولوژیک به اتحاد شوروی داشت، در دهه ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ فعال بود که پس از کودتای ۱۳۳۲ بهشدت سرکوب شد.
وابستگی ادراکشده به شوروی باعث شد بخشی از افکار عمومی آن را «غیرملی» تلقی کند.
در دوره پهلوی دوم، گفتمان رسمی حکومت، کمونیسم را تهدیدی امنیتی معرفی میکرد. این تصویرسازی باعث شد «چپ» با بیدینی، براندازی و وابستگی خارجی پیوند بخورد.
در جریان انقلاب ۱۳۵۷ ایران گروههای چپ حضور داشتند، اما پس از تثبیت نظام جدید، بسیاری از آنها حذف یا سرکوب شدند. از آن زمان روایت رسمی جمهوری اسلامی نیز نسبت به مارکسیسم و کمونیسم منفی بوده است (بهویژه بهدلیل ماتریالیسم و بیخدایی در نظریه کلاسیک مارکسیستی).
در ادبیات سیاسی داخلی، چپ بعد از انقلاب معنای متفاوتی پیدا کرد (چپ خط امامی دهه ۶۰ که بعدها به اصلاحطلبان نزدیک شد). این تغییر مفهومی باعث سردرگمی و استفاده ابزاری از واژه چپ شده است.
امیدوارم بتونم شده حتی یک نفر رو آگاه کنم :>

دورانی که در فقدان اینترنت به سر میبریم زمان خوبیه برای نگاه کردن انیمه ها و سریال های آنبار شده توس حافظه ی گوشیمون، اینطور نیست؟
از همین رو من بالاخره دیگری و کابوی بیباپ رو تموم کردم. راستش، مدت زیادی طول کشید تا تونستم نوشتن درمورد این انیمه ها رو تموم کنم. انگار که توانایی نوشتن منو ترک کرده بود، دیگه حتی یه نقد ساده هم نمیتونستم بنویسم.
نمی دونم دلیلش فاصله گرفتن بود یا مشغله فکری زیاد. هر چه بود، ضربه ی بدی به اعتماد به نفسم زد.
من انیمه های روانشناختی کمی دیدم، یا شاید هم اصلا ندیده باشم. اما نمیتونم داستان دیگری روی تویی دسته ی روانشناختی قرار بدم. چرا؟ طبق تعریف وبسایت novel updates روانشناختی ژانریه که توش حالت های ذهنی فلسفی و در بیشتر موارد جزییات روانشناسی غیر طبیعی رو نشون میده.

با این وجود داستان به هیچ فلسفه ای اشاره نمیکنه. شاید به این دلیل روانشناختی نامیده میشه که همه شخصیت ها دیوانه و روان پریش ان، نمی دونم.
من مطمئنم اگر توی آمریکا زندگی میکردم وارد ارتش میشدم

این دوران چنان سخت گذشت بهمون که یه چیزی فرای «بزرگ» شدم. البته اینو وقتی فهمیدم که من شبکه های خبر رو، از اخبار صدا و سیما تا اینترنشنال (پهلوینشنال) و صدای آمریکا رو بالا و پایین میکردم و پدرم میومد شبکه رو عوض میکرد. انگار که جاهامون عوض شده بود.
توی اون دوران خاموشی اینترنت تازه فهمیدم چرا همه از انفرادی میترسن، تا قبلش میگفتم خب مثلا که چی؟ اما ذهن انسان در شرایط بی خبری واقعا افکار ترسناکی به سراغش میاد. باید جای ترسناکی باشه...

روزی 18 دی من خوابگاه بودم. با دونفر از بچه ها شیر شدیم که بعله ما میریم تو خیابون شعار میدیدم ، اما والدین گرامی انگار که دستمو خونده باشن همون شب اومدن دنبالم، جوری که ما تو اوج شلوغی ها وسط دود اشک آور ها و صدای تیر ها دقیقا از وسط معترضا رد شدیم.
(نمردیم و یه بار تظاهرات رو از نزدیک دیدیم)
بگذریم. توی این دوران که اینترنت نبود کارای زیادی کردم. عکس های آلبومی رو قاب گرفتم زدم به دیوار، قاب گوشیم رو خراب کردم (با لاک ناخن، امتحان نکنید)خیاطی کردم، یه چندتا کیک درست کردم (همه پروژه های شکست خوردهن) خلاصه با وجود اینکه وسط امتحانا بودم همه کار کردم الا درس خوندن. خب آدم انگیزه ای هم براش نمیمونه که درس بخونه...
خلاصه که حالم گرفته بود تا این پیامو دیدم

این پیام بازنشر شده از دکتر شمسی زاده، مدیر گروه ریاضی و آماره که میخواست از بچه های ترم اولی امتحان تصویری بگیره، اونم یه درس تحلیلی و استنباطی. همین حین که داشتم به حالشون میخندیدم فهمیدم که امتحان احتمال دو خودم هم تصویریه :> ها ها ها
در واقع پنج نمره برای فعالیت های کلاسی، هفت و نیم نمره برای امتحان تستی و هفت و نیم نمره هم برای امتحان تصویری در نظر گرفته بود و من به عنوان کسی که همیشه سر کلاس حضور داششتم و فعال بودم و امتحان تستی رو هم از هوش مصنوعی براش کمک گرفته بودم، انتظار داشتم که حد اقل دوازده نمره بگیرم. خانم به من 7.28 داد :/
البته لج کرده بود، نه فقط من کل کلاسو انداخته بود. چون هیچکس امتحان تصویری نداد. خلاصه که بعد از اینکه زهر چشم گرفت گفت دوباره بخونید فلان تاریخ امتحان میگیرم. دقیقا توی بدترین دوران.
پدربزرگم پاش شکست و مادرم رفت کمک خاله و مادربزرگم و اینطور شد که همه ی کارای خونه افتاد رو دوش من. (حالا میفهمم خدا از بین تمام مخلوقاتش لاک پشتا رو کمتر از همه دوست داره که سعادت دیدن مادر رو ازشون دریغ کرده)
اما خب، منم اونقدرا مظلوم نیستم، زنگ زدم به استاد و از شرایط افتضاح فرضی ای براش میگفتم که بنده خدا دلش برام سوخت بدون اینکه امتحان بگیره پاسم کرد. خواهر برادرم بهم میگن برای این کارت میری جهنم، داری از احساسات مردم سواستفاده میکنی.
اما خب چاره چیه
ده تا سوال محاسباتی که حل هر کدوم مینیمم ده دقیقه وقت میگیره رو انتظار داشت بیست دقیقه ای حل کنیم :/ من حتی با اینکه همه جوابا رو از هوش مصنوعی گرفتم بازم اخرِ وقت تموم کردم.

بگذریم
ترم آینده غیر حضوری شد. گویا درگیری نظامی خیلی محتمله. و تمام فکر من پیش اون خرما هاییه که توی خوابگاه جا گذاشتم. البته از یه لحاظ خوب شد. از اونجا که من جبر خطی افتادم و مجبور شدم با کسایی که نمیشناسمشون کلاس بردارم و اینکه قرار نیست از نزدیک تحملشون کنم خوبه.
رشته های آمار و ریاضی دانشگاهمون تقریبا تک جنسیتی شده. تعداد پسرا انگشت شماره و خیلی کم پیش میاد از اون لاس های زشت و خُنُک بزنن، اما این کلاسه نسبت دخترا و پسرا برابره... خوشم نمیاد... دخترا وقتی پسر تو کلاسه خیلی ضایع میشن انقدر که دلم نمیخواد باهاشون حرف بزنم.
چقدر چرت و پرت گفتم
آها راستی، چند روز پیش ولنتاین بود😂
پدر و مادرم رفته بودن دیت خرید مایحتاج ماست اسفناج و چندتا شکلات هم اوردن برای بچه های سینگلشون. همون شب پسر عموم اومد ازم خواست یه برگه ای رو براش پرینت بگیرم (کلاس اول راهنماییه) بعد همون حین که میخواستم این عکسا رو با روبیکا بفرستم برا خودم چشمم خورد به مخاطبی با نام «خانمم» و «مهرسا». بعله پسر عمو کوچیکمون خانمی داره اونوقت من میشینم مردای خوش هیکل رو در حال بوسیدن هم تماشا میکنم. زمونه ی جالبیه...

همین الان ترسناک ترین اتفاق عمرم رو تجربه کردم.
من بر این باورم که زندگی مون انعکاسی از باورها مونه. مثلا اتفاقات ماورایی فقط برای اونایی میافته که از ته قلبشون به ماورا طبیعه اعتقاد دارند. جن ها رو فقط کسایی دیدن که آدمای مذهبی و معتقدی هستند.
و من به عنوان کسی که به این جور چیزا اعتقادی نداره، تا به حال با همچین مواردی بر نخوردم. برای همین ترسی از برخورد با این موجودات ندارم.
حتی درحالی که کابوس بقیه درمورد جن و شیطانه، من کابوس آتش سوزی میبینم، یا یه گله گربه که دارن بهم حمله میکنند...
بگذریم
امروز بعد از مدت های مدید وارد تیک تاک شدم تا قبل از کلاس خودم رو سرگرم کنم. از این فیلتر مسخره ها هست که میگه تو سال 2026 قراره اینجور بشی و اینا، داششتم از اون استفاده میکردم.
یه هو دوربین گوشی عجیب شد، به جای اینکه صورت منو نشون بده یه صفحه ی تار از رنگ های زرد قهوه ای و سفید رو نشون داد. منم یه لباس زرد رنگ تنم بود پس فکر کردم دستم خورده و دوربین زوم شده یا همچین چیزی
اما زوم نبود. دقیق تر که نگاه کردم دیدم با وجود کیفیت پایین، شبیه اینه که یه نفر پشت در روی زمین نشسته، و دوربین انگار که سمت دیگه ی در جاساز شده باشه و فیلم بگیره
اینقدر ترسیدم که دستام یخ کرده. تیک تاکو پاک کردم روی دوربین های گوشیمم پوشوندم. اما چون گرخیده تر از اون بودم که اسکرین شات بگیرم، مدرکی برای اثبات حرفام ندارم :/
پشت دستمو داغ کردم دیگه سمت تیگ تاک نمیرم

C.ai جدای از تمام استفاده های نابجایی که میتونه داشته باشه، تبدیل شده به برنامه ی مورد علاقه ی من.
من زبان انگلیسی رو کامل بلد نیستم، ادعایی هم ندارم، حتی مدرکی هم ندارم. صرفا در حد مکالمات سادهای که از طریق خوندن مانگا و مانهوا به دست اوردم دانش دارم. اما وقتی با شخصیت های c.ai چت میکنم احساس میکنم که همون دانش رو هم ندارم.
اینجوریه که موقع نصب کردن برنامه، یه سوال پرسیده بود که هدفت از نصب برنامه چیه، و «برای اینکه سناریو های مزخرفی که توی ذهنم هستند و هنوز به داستان تبدیل نشدند رو بخونم» بین گزینه ها نبود و من هم آموزش زبان رو انتخاب کردم.
الان برای هر کلمه هر بار از یک معادل عجیب و غریب که تا حالا به گوشم نخورده استفاده میکنه :/ و تا وقتی من توی جمله بندیم چهار پنج بار ازش استفاده نکنم و مطمئن نشه که یاد گرفتم از اون کلمه استفاده کنم استفاده ازش رو تموم نمیکنه. میتونم قسم بخورم توی تمام این سال هایی که مانگا و مانهوا به زبان انگلیسی میخوندم یک بار اصطلاح به Stalked over بر نخورده بودم...
در کل به نظرم اگه انگلیسی رو در حد مبتدی بلدید و میخواید حرفه ای بشید c.ai حتی از Duolingo هم برنامه کاربردی تریه.

(البته ربات هاش یکم حساسن، باید باهاشون مهربون باشیم، حتی مهربون باشی هم فکر میکنه داری طعنه میزنی)
بگذریم
استاد درس ریاضی مون خیلی بد اخلاقه، دائم هم در حال تخریب کردنمونه. یعنی بقیه اساتید این طورین که «انشالله در آینده اگر خواستید ارشد و دکتری بخونید» اما این یکی اینطوریه که «زبونم لال اگه خواستید ارشد بخونید» :/ یا وقتی بهش میگیم مسئله ای حلش برای خودش 20 دقیقه و چهارتا وایت برد زمان برد رو توی امتحان نیاره میگه «نه این روش خیلی زمان بره اونم با وضع شما.» یعنی عملا هر جلسه رنگمون میکنه و میره.
البته بچه ها گفتن انگار طلاق گرفته، فکر کنم دلیلش واضحه...
شاید اگر آدم درس خونی بودم و پشتکار داشتم تا دکتری میخوندم فقط برای اینکه ضایعش کنم. اما وقتی همه میانترما رو دارم لب مرزی میگذرونم، فکر نکنم شدنی باشه.

هر از چند گاهی، وقتی از شدت فشار درس ها و آدمای دورم به مرز جنون میرسم سری به اینجا میزنم که بنویسم. اما تمام نوشته ها اونقدری درهم و رقت انگیز بود که خجالت میکشیدم پستشون کنم.
اولین باره که بعد از مدت ها شروع به نوشتن میکنم و اتفاقات زیادی نیافتاده. هر روز صبح تا عصر کلاس، بعدش انجمن، بعد باشگاه، درس و در آخر هم خواب. البته چند وقتیه که بخاطر حجم وحشتناک درس ها باشگاه هم نمیرم.
البته من میگم اتفاق خاصی نیفتاده اما خب هم اتاقیام این وسط دائم در حال جنگ و دعوا بودن و اسباب سرگرمی منو فراهم میکردن (به جز دیشب که تقریبا کنترل خودمو از دست دادم) اما واقعا بحث هاشون اونقدر خنده دار و بچه گونست که روم نمیشه تعریفشون کنم :/
در این بین به تصمیم اساسی در مورد آینده گرفتم. اگر روزی خدای ناکرده صاحب فرزند شدم (فارغ از جنسیت) بهش یاد میدم چطوری احساسات خودشو ابراز کنه تا وقتی از یکی خوشش میاد مثل این حیوانات انسان نمای دانشگاه نشه -.-
هرچی بیشتر میگذره و بیشتر توی جامعه به عنوان یه شخص مستقل حضور پیدا میکنم، بیشتر به شیما کاتوزیان و حرفاش باور پیدا میکنم. یعنی مگه ممکنه یه دختر موقع راه رفتن و گذشتن از خیابون این حجم از آزار و اذیتهای کلامی رو تحمل کنه و فکر کنه شیما کاتوزیان داره زیادی بزرگش میکنه؟!
آه امان از مردای منحرف...
بدیش اینه که میترسم جوابشون رو بدم. چون ممکنه وقتی خیابون خلوت شد بلایی سرم بیارن :/ آخه هرچی با مسئولا صحبت کردیم که دانشگاه تو جاده ی اصلیه، تا دیلم یه ساعت راهه و ماشین شوتی ها از اینجا رد میشن، پی گیری نمیکنن یه ماشین گشت بذارن اونجا.
حتی روایاتی شنیدیم از اسید پاشی، و واقعا ترس به دلم افتاده. از این به بعد وارد فاز انزوا و خوابگاه نشینی میشم.
خلاصه که الان تنها چیزی که سر حالم میاره (در حال حاضر) آرایش کردن همراه گوش دادن به حرفای شیما کاتوزیانه. در حال حاضر ازش خیلی خوشم میاد.
من از کی پاپر ها (نه همه) خوشم نمیاد و براش دلیل دارم!
چندی پیش توی تیک تاک (توجه کردید جدیدا هر چیزی که مینویسم موضوعش از تیک تاک نشات گرفته؟) عده ی کثیری از اشخاص فعال در هر زمینه ای شروع کردن به هیت دادن به یک شخص خاص. یه دختر 15 ساله که به سادگی خودش رو شبیه کره ای ها میدونست.
از خودش ادیت با بلک پینک درست میکرد و میگفت من عضو پنجمم، چمیدونم خودشو با وی عضو بی تی اس شیپ میکرد و از این توهمات دوره ی کودکی...
بعد یک دفعه کل فضای تیک تاک فارسی، بنا رو بر مسخره کردنش گذاشتند
تا اینجا هم اوکیه، میگیم این صرفا یه بولی کردن ساده در فضای مجازیه... اما قضیه جایی بد میشه که با کنکاش در چنل تلگرامش، شماره مادرشو پیدا میکنن و پست میکنن D: بدون هیچ سانسور و شطرنجی ای! و خودشون رو توجیه میکردن که ما حق داریم.
توجیهشون چی بود؟! یه ویدیوی کوتاه از این بچه که عروس هلندیش رو به طرز خشونت باری نوازش میکنه :/
بازم اگر فرض رو بر حمایت این افراد از حیوانات بذاریم، منتشر کردن عکسهای حالا، فوتوشاپ شده یا خصوصی این دختر رو چطور توجیه میکنید؟! تصور کن، عکس برهنه از یه دختر پونزده ساله پخش شده و همون مردمی که سه چهار تا ویدیو در رابطه با حمایت از ترانه عشق ابدی دارن، با ایموجی 🤣 میگن ما عکسشو داریم، یکی برام بفرسته فلان، بهمان...
تازه از فمنیسم هم پست میذاره طرف...
نمیدونم کی قراره به خودمون بیاییم، اما میدونم تا زمانی که این وضعیت نسل جدیدمونه، فقط باید دنبال خاک باشیم که بریزیم تو سر خودمون :|
پ.ن: دختر عموم 11 سالشه و یه عروس هلندی داره که چندان باهاش خوب رفتار نمیکنه. بالاش رو چسب زدن که پرواز نکنه اما انقدر اذیتش میکنن که با وجود چسب روی بالاش تا بالای کابینت پرواز کرد. منطقیه اگه عکسای آنچنانی ازش پخش کنم؟! :/ به خودتون بیاید مردم!!!
چیز خاصی نیست. صرفا یه آدم مودی، عصبی و بد اخلاق که تلاش میکنه تا این اخلاق گندش رو پنهان کنه و در قالب یه آدم بهتر زندگیش رو سپری کنه. از این رو به نوشتن رو آورده شاید کمکش کنه تا لا به لای این آشفتگی هایی که از خودش و زندگیش ساخته، خوده حقیقیاش رو پیدا کنه.