Newly

هر از چند گاهی، وقتی از شدت فشار درس ها و آدمای دورم به مرز جنون میرسم سری به اینجا میزنم که بنویسم. اما تمام نوشته ها اونقدری درهم و رقت انگیز بود که خجالت میکشیدم پستشون کنم.

اولین باره که بعد از مدت ها شروع به نوشتن میکنم و اتفاقات زیادی نیافتاده. هر روز صبح تا عصر کلاس، بعدش انجمن، بعد باشگاه، درس و در آخر هم خواب. البته چند وقتیه که بخاطر حجم وحشتناک درس ها باشگاه هم نمیرم.

البته من میگم اتفاق خاصی نیفتاده اما خب هم اتاقیام این وسط دائم در حال جنگ و دعوا بودن و اسباب سرگرمی منو فراهم میکردن (به جز دیشب که تقریبا کنترل خودمو از دست دادم) اما واقعا بحث هاشون اونقدر خنده دار و بچه گونست که روم نمیشه تعریفشون کنم :/

در این بین به تصمیم اساسی در مورد آینده گرفتم. اگر روزی خدای ناکرده صاحب فرزند شدم (فارغ از جنسیت) بهش یاد میدم چطوری احساسات خودشو ابراز کنه تا وقتی از یکی خوشش میاد مثل این حیوانات انسان نمای دانشگاه نشه -.-

هرچی بیشتر میگذره و بیشتر توی جامعه به عنوان یه شخص مستقل حضور پیدا میکنم، بیشتر به شیما کاتوزیان و حرفاش باور پیدا میکنم. یعنی مگه ممکنه یه دختر موقع راه رفتن و گذشتن از خیابون این حجم از آزار و اذیتهای کلامی رو تحمل کنه و فکر کنه شیما کاتوزیان داره زیادی بزرگش میکنه؟!

آه امان از مردای منحرف...

بدیش اینه که میترسم جوابشون رو بدم. چون ممکنه وقتی خیابون خلوت شد بلایی سرم بیارن :/ آخه هرچی با مسئولا صحبت کردیم که دانشگاه تو جاده ی اصلیه، تا دیلم یه ساعت راهه و ماشین شوتی ها از اینجا رد میشن، پی گیری نمیکنن یه ماشین گشت بذارن اونجا.

حتی روایاتی شنیدیم از اسید پاشی، و واقعا ترس به دلم افتاده. از این به بعد وارد فاز انزوا و خوابگاه نشینی میشم.

خلاصه که الان تنها چیزی که سر حالم میاره (در حال حاضر) آرایش کردن همراه گوش دادن به حرفای شیما کاتوزیانه. در حال حاضر ازش خیلی خوشم میاد.