Can I get to use it like I did before?
خلاصه
داستان درمورد ساکاکیبارا کویچی، پسر 15 ساله ایه که بعد از مدت ها به زادگاه مادر مرحومش برگرده تا سال سوم راهنمایی رو توی اون شهر (یومهمیا) به همراه خاله، پدر بزرگ و مادربزرگش بگذرونه. اما از شانس بدش وارد کلاس 3-9، کلاس نفرین شده میشه.

داستان
شروع داستان کار شده و جذاب بود. ملاقات اتفاقی ساکاکیبارا و میساکی توی بیمارستان، عروسک ترسناکی که میساکی توی دستش داشت، نادیده گرفته شدنش توسط آدم های دیگه و دختری مرده به نام میساکی. اینا برای شروع یک داستان ترسناک عناصر خوبیه. یعنی، اونقدری خوب هست که منی که از ژانر ترسناک خوشم نمیاد رو پابند کنه.

با این وجود پایان بندی یه جوری بود انگار نویسنده رو مجبور به نوشتن کرده بودن. همه چیز اونقدری سریع رخ داد که بیننده رشته اتفاقات رو از دست میداد. و بخوام صادق باشم، اون پایان اصلا و ابدا شایسته ی ابتدای داستان نبود.

علاوه بر این چاله های پر نکرده ی زیادی حس کردم. یکیش پدربزرگ ساکاکیبارا عه. هیچکس یادش نمیاد که ریکو مرده، نه بچه های مدرسه، نه معلم ها. اما پدربزرگ ساکاکیبارا بهش اشاره کرده بود. وقتی داشت دعا میکرد و علاوه بر ریتسوکوی بیچاره، اسم ریکو رو هم اورد. چرا اون یادش بود؟ اگر یادش بود چرا به بچه های کلاس 3-9 چیزی نگفت؟ چرا وقتی پدر ساکاکیبارا بهش گفت یک سال نیم پیش به یومه میا اومده بود کنجکاو نشد پیِش رو بگیره؟ یا اینکه قدرت چشم میساکی از کجا میاد؟

آیا جواب این سوالات توی رمان اصلی هست؟ شاید هیچوقت ندونم.
شخصیت ها

من به عنوان یک نوجوان 15 ساله، با وجود اینکه اون دوران فاز «من بزرگم، من خفنم» گرفته بودم، اما حتی نمیتونستم سوسک بکشم. الان یه دختر عمه و یه پسر عموی 15 ساله دارم. شرایط اونا هم مشابهه. یعنی یه 15 ساله ی معمولی نمیتونه با کشته شدن و خون و خون ریزی جلوی چشمش کنار بیاد.

من اگر همین الان با بیست و یک سال سن همچین اتفاقی برای یکی از نزدیکانم بیافته دیگه از چتر استفاده نمیکنم
اما گویا نوجوان های ژاپنی نسبت به حوادث خشن مصونیت دارند. البته اگر در نظر بگیریم که طرف داره یه داستان درباره روح مینویسه پس طبیعیه که یکم شخصیت ها عجیب و غریب باشن، قابل قبول میشه.

یکی از نقد هایی که به اوایل به شخصیت پردازی داشتم این بود که چرا اینقدر به شخصیت های دیگه کم پرداخته شده. معمولا توی یه داستان قبل از اینکه یه نفرو بکشی با جزییات بیشتری بهش می پردازی که مرگش روی مخاطب تاثیر بیشتری بذاره. مثلا مرگ سانائه(پرستاره) یا ساکوراگی تاثیر زیادی روم گذاشت اما این معلمه، نه خیلی.

اما بعدا متوجه شدم که شاید این کار عمدی بوده. هرچند فیلم ها و انیمه های کمی دیدم که فقط از دیدگاه شخصیت اصلی باشه، اما ممکنه دیگری یکی از اونا باشه. اگه بخوام واضح تر بگم، فیلم پدر باید بتونه حق مطلب رو ادا کنند.

توی این فیلم شما از دید شخصیت اصلی میبینید. شخصیت اصلی یه پیرمرد که آلزایمر داره، از این رو توی هر سکانس خونه عوض میشه، یا چهره ی دختر و دامادش تغییر میکنه. اینجوری شخصیت اصلی رو بهتر میشه درک کرد.

توی انیمه دیگری هم همینطور بوده، یعنی گمونم میخواستن اینطوری باشه اما از اونجا که شخصیت اصلی یه روان پریش دیوانه بوده چندان موفق نبودن. بخاطر همینه که فقط چند سکانس میبینید که ساکاکیبارا توش حضور نداره.
در کل

یه داستان خوب با پتانسیل های بالا که به سبب کمبود وقت (دوازده قسمت بیست دقیقه ای) و شخصیت پردازی ضعیف و تکنیک های کارگردانی بلند پروازانه، یه اثر متوسط خلق کرد.

